تبليغاتX
کوچه به کوچه
کوچه به کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم . . .

فکر ميکنم صدا و سيما افتاده دست يک عده هومو!

آخه مدتيه فيلمهای بودار ميذاره!

الان عصر جمعه شبکه يک داشت فيلم عاشق پرواز رو پخش ميکرد...من قصد فيلم نگاه کردن از تلويزون رو نداشتم ، همينطوری نشسته بودم و نگاه ميکردم اما موضوع جالب شد! اگرچه به نظرم سانسور هم داشت!...با اينکه از دختر خبری نبود به جز يک صحنه!

ماجرای ۲ تا پسر که با هم خيلی صميمی بودند ، يکيشون نابغه بود و عاشق پرنده ها و پرواز ...و اون يکی هم عاشق اين دوستش. از من می پرسيد داستان فيلم کاملا راجع به عشق اون ۲ تا بود...فيلم نشون ميداد که چطور اين پسر نابغه تمام ذهنش متمرکز پرنده خودشه و به گفته خودش بيرون از اين محيط رو نمی بينه...و اون دوستش در تمام مشکلات کنارش بود و کمکش می کرد..تا اينکه جنگ شد و دوست پسره عازم جنگ شد...اينجا به نظرم در صحنه مکلمه ۲ نفر قبل از خداحافظی برای جنگ يه چيزايی سانسور شد. اما وقتی نشون داد که پسر نابغه داره از پشت شيشه خونش در حاليکه قناريش رو شونه اش نشسته به دور شدن رفيقش نگاه ميکنه ، ناگهان قناری از زير پنجره به بيرون پرواز ميکنه و وقتی بالای سر رفيق پسر ميرسه، چرخی ميزنه و با سرعت بر ميگرده و خودشو به شيشه پنجره خونه پسر ميکوبونه و خودشو ميشکه تا تعلق پسر نسبت به خودشو از بين ببره و باعث بشه که پسر بتونه غير از اون، کسی رو که نسبت بهش عشقی داره رو لمس کنه ، خيلی تاثير گذار بود...چون پسر با وجود نفرت از جنگ با دوستش ميره به جنگ و البته هردو در جنگ آسيب می بينند ... و داستان در همينجا می چرخيد که دوستش اينبار نيز سعی می کرد رفيق نابغشو از تيمارستان نجات بده ، چون فکر می می کردند اون ديوانه شده!

پايان فيلم هم مکالمات و صحنه خيلی جالبی داشت....

وقتيکه دوست پسر اونو تو آغوشش بغل کرده بود و باهاش حرف ميزد...پرستار زنی که وارد شد و به اين صحنه با حسرت نگاه می کرد....دوستش به پسر ميگفت:

ديگه نميگذارم ما رو از هم جدا کنند. اونها (آدمهای بيرون) نگذاشتند ما زندگيمونو درست کنيم ولی حالا با هم می سازيمش...بذار اونها فکر کنند ما ديونه هستيم...شايد بايد برای اونها ادای ديونه ها رو در بياريم و با هم بپريم..........

و پسر تو بغل دوستش در حاليکه چشماش تو چشمای اون بود...باهاش حرف زد... وصحنه آخر...دوتايی با هم از اون تیمارستان فرار کردند......حالا ديگه اون پسر معنی پرواز رو فهميده بود. 

وسط فيلم يه جا نشون ميده که پسر تونست تو يه حالتی که خواب نبود واقعا پرواز کنه..اون بالای سر آدمها سبک مثل يه پرنده پرواز کرد...وقتی اينو واسه دوستش تعريف کرد انتظار داشت حداقل اون باور کنه که نکرد.....اما اين صحنه برای من خيلی آشنا بود......من باورش کردم.

2 نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 17:31  توسط کیوان  | 

درسی از يک پروانه

بازهم در مورد پروانه!...

نه بابا!...عشق و عاشقی نيست!....فقط يک زاويه هست!...يک زاويه نگاه متفاوت!

اين متن ايميلی هست که برای من فرستاده شد که به نظرم خيلی جالب بود،اينجا می گذارمش تا بخونيد...

 

درسي از پروانه

يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد. سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد. آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود. آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند. هيچ اتفاقي نيفتاد! در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند. چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن، راهي بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند. گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم. اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافي قوي نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم. من قدرت خواستم و خدا مشکلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم. من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل کنم. من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهيچه داد تا کار کنم. من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم. من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند. من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت داد. « من به هر چه که خواستم نرسيدم ... اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم» بدون ترس زندگي کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که ميتواني بر تمام آنها غلبه کني...

2 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 15:48  توسط کیوان  | 

یه کوچولو شیطونی!

يه تجربه،خاطره يا شايد بهتر بگم...يه شيطونی کوچولو!

هومن امشب گفت بيايم و در يک کافی شاپ دور هم جمع بشيم...من با اينکه خيلی خسته بودم ولی دوست داشتم حتما برم...خب من با باربد با کمی تاخير رسيديم که ديديم هومن و احسان هستند و ۲ تا ديگه از بچه ها زودتر رفتند...نشستيم و حرف می زديم...يه ميز اونورتر ۳ تا پيرمرد نشسته بودند که متوجه شدم ای داد بيداد...اينها چرا به ما زل زدند....صندليهاشون طوری بود که انگاری بتونند خوب نگاه کنند!...همين مونده بود ديگه!!

آه!.....يه دفعه سر و کله يه پسره پيدا شد!...يه تيشرت آستين کوتاه سفيد پوشيده بود...دستهاش smooth بود!..ما که آخر نفهميديم shave کرده بود يا نه؟!..مو و چشم و ابروش مشکی...مژه های بلند.....يه ريش خوش ترکيب زير چونه هم گذاشته بود...در کل چهره و تیپ جذابی داشت.....يه گردنبند بلند هم بسته بود ، روی تيشرتش .

تنها اومده بود و تا آخر هم تنها بود...مرتب هم سيگار می کشيد...من گفتم بچه ها اين پسره گی هستش...بچه ها هم نظر موافق داشتند...اولش با بی تفاوتی نگاه کرديم...کمی که گذشت باربد رو به من کرد و گفت تو اين فضا توجه اين پسره به ميز ما هستش و ظاهرا به تو هم توجه داره!....خب من هم کمی کنجکاو شدم و نگاهش می کردم...دقت کردم ديدم انگاری پسره دچار استرس شده....هر از گاهی نگاه هامون تو هم تبادل ميشد اما خيلی سريع نگاهش رو می برد...کاملا مشخص بود که دلش ميخواست نگاه کنه ولی نمی تونست...تشويش داشت!

اينجا يه دفه هومن از صندليش بلند شد که من برم از پسره بپرسم هموسکشوال هست يا نه !!!.....احسان پريد شلوار هومنو گرفت که کجا ميری( هومن شانس آورد شلوارشو محکم بسته بود !..وگرنه يه صحنه جالب داشتيم!!!  )...من هم گفتم بيخيال اين قضيه شو!.....

کار که به اينجا رسيد من نميدونم اين پيشنهاد از طرف احسان بود يا باربد!...اگرچه فرقی نمی کنه ! جفتشون مثل خودم تنشون ميخاره! که من جامو با باربد عوض کنم تا دقيقا روبروی پسره بشينم.....جامونو که عوض کرديم ، پسره انگار ريده باشه به شلوارش....من مستقيم زل ميزدم تو چشماش!....بدبختو فکر کنم ترکونديم با اين کارامون!....ديگه اصلا نمی تونست نگاه کنه.....بدجوری و با سرعت سيگار می کشيد..هنوز اين سيگار تموم نشده يکی ديگه بر ميداشت و فندک ميزد..به طور مصنوعی ميخواست خودشو متوجه آدمهای اطرافش نشون بده....خيلی تند نفس می کشيد ، موبايلشو برداشت که خودشو مثلا مشغول نشون بده ..اما تمام توجهش اين طرف بود ، چون پلکهاش مرتب به طرف بالا منحرف ميشد ، مشخص بود که زياد تجربه اينجور شيطونی ها رو نداره!.....منهم تا حالا اينطور پررو نشده بودم....باربد گفت مستقيم زل بزن و چشاتو برندار......من نگاه کردم...نگاه کردم........هنوز استرس داشت...اما بالاخره تونست....انگار تصميم گرفته بود که بتونه!..سه يا چهار بار برای مدت طولانی  تو چشمام خيره شد....ثابت ......چندباری که موبايلشو برداشت داشت مينوشت..منهم که موبايلم بلوتوس نداره..به احسان گفتم بلوتوس موبايلشو فعال کنه !..شايد قراره يه چيزی بياد توش!....بعد گفتيم بی خيال اين کارا...خب ميريم بيرون باهاش صحبت می کنيم.....بلند شديم و رفتيم...اما بيرون کافی شاپ..چند لحظه تو سالن ايستاديم ببينيم پشت سرمون بيرون مياد يا نه...اومد....از بغلمون رد شد و بيرون رفت، ما هم پشت سرش....رفت و سر خيابون منتظر تاکسی ايستاد....اينجا بود که من و باربد جلوتر از بچه ها رفتيم به طرفش.....رفتيم و کنارش ايستاديم.......گفتيم سلام......انگار که به زحمت بتونه نگاه خودشو fix کنه رو چهره هامون ما رو نگاه کرد و گفت سلام....من گفتم ببخشيد..يه سوال داشتم....گفت:خواهش ميکنم؟!.....سريع گفتم شما هموسکشوال هستيد ؟!؟! ...متوجه نشد!..گفت : بله؟!...گفتم: شما ..گی هستيد؟!

خيلی سريع گفت: نه!!!!!!!!!!!!!!!!!

باربد هم سريع گفت خيلی ببخشيد مزاحمتون شديم و سرمونو انداختيم پايين و برگشتيم!

اينجا چندتا نتيجه گرفتيم...اول از همه اينکه لااقل من و باربد خوشحال بوديم که برای اولين بار تونستيم اراده کنيم و از پسری سوال کنيم که آيا او يک گی هست يا نه؟! س.الی ساده که پرسيدنش حتی اگه بدونی طرفت گی هست، خيلی سخته...

در اينکه اون پسر گی بود شکی نيست...ولی اينجا خب ما هم خيلی ناشيانه و مبتدی عمل کرديم...شرايط فشار و استرس اون پسر رو درک نکرديم و با اون وضعيتی که خودش با خودش درگير بود..بدون مقدمه و اظهار آشنايی در مورد گی بودن سوال کرديم که به طور طبيعی با واکنشش روبرو شديم...معلوم نيست سطح فکر و ديد اون درباره گی ها چی بود؟ و در باره ۲ تا آدم که همچين مساله ای رو بهش ميگن چطور فکر مينکه‌؟!...شايد فکر کرد که ما.....!....مهم نيست!........مهم اينه که هم شيطونی کرديم ، هم اراده ..هم تجربه!......واسه ما..خصوصا خودم خيلی جالب بود!......شايد اگه دفعه ديگه ديدمش...باز هم برم جلو ....ولی اينبار...يه جور ديگه!

ّخی!!...چه حيف شدا !!!

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 0:38  توسط کیوان  |