آرين بهانه ای شد برای نوشتن من....نتوانسته بودم کامنت خود را در وبلاگش قرار دهم...ديدم بهتر آنست که در اينجا بنويسم...کاملتر بنويسم...اگرچه هم اکنون او وبلاگ را اصلاح نمود و کامنتم را برايش قرار دادم...ولی بهتر آنست که بگويم...اما چه سخت است گفتن!
اين روزها ديدم که بايد پاسخگو باشم...پاسخگوی پروانه هايی که سوزاندم و می سوزانم!...من نميدانستم شمع منم!...به خيال باطل خود پروانه ای باشم!...
شروعش را نميدانم از کی بود ، شايد مدتهاست که شروع شده بود...چقدر دلم ميخواست از پروانه هايی بگويم که خود خاموش کردم شمع را تا نسوزانم ان جان شيرين را ....اما چه شد که غافل شدم؟!با تمام شدن يک وبلاگ آگاه شدم!
رهام عزيزم ، آن صدای يک رنگی با آن نگاههای معصومانه اش...من اينها را ديدم...اما خودش را نديدم...اصلا نديدمش، حتی آن پست رنگين کمانی اش را برای من، آن سلام عاشقانه اش را نديدم. زمانی ديدم که او رفت و سلامش را بعنوان خداحافظی به من داد!
سوزاندمش...من!....آن بالهای رنگارنگش را........
من اشک ريختم ... همانگونه که يک شمع اشک می ريزد.
پيام ، پيامی که وبلاگی در جمع ما ندارد ، يک عاشق ، يک معشوق ... او را هم نديدم....و هنوز نديدم !...اما او مرا ميديد ، چنان وصف می گفت که من حسوديم ميشد به آنکه می سرود برايش!...منهم ميخواستم ببينم آنکه او ميديدش!......باز هم نديدم که شعله ام ، می سوزاند آن بالهای حرير گونه اش را......
من اشک ريختم ... همانگونه که يک شمع اشک می ريزد.
آرين ، يک پروانه نازنين تنها که در تاريکی بال ميزد ...او حتی در پی شمعی نيز نبود!...اما چه شد!......او چرا آمد؟! ...من چرا شعله زدم؟! ...وای!....شعله هايم او را نيز گرفت!...بالهايش دارند می سوزند.
و من هنوز اشک می ريزم ... همانگونه که يک شمع اشک می ريزد.
... وهنوز نمی دانم که ممکن است بازهم پروانه ای ديگر را هم سوزانده باشم!
شمع بودن خیلی سخت است،حالا می فهمم،ای کاش منهم بتوانم پروانه ای بشوم....اما نه......يکی درباره تفاوت پروانه و بلبل گفته بود...... اصلا ايکاش همه ما بلبل می بوديم....همگی با هم و برای هم می خوانديم......می خوانديم.......نه پروانه ای می سوخت....نه شمعی اشک می ريخت و آب ميشد.

فکر می کردم چرا؟ چرا روابط دوستی ما به صورت پايه ای و محکم جلو نمی ره؟!
حالا اگه شماها خودتونو مستثنی ميدونيد پس بگذاريد من از جانب فقط خودم بگم!
ولی شما هم با من فکر کنيد...

به مدرسه،به دانشگاه...و به دوستهايی که اونجاها پيدا کرديم، علائقی که به اونها داشتيم يا داريم ، حس وابستگی و اشتياق برای هرچه نزديکتر شدن به دوستانمون که در ما وجود داشت....ميدونيد. اين محيطها يک محيطهای پيوسته ای هستند، يعنی در طول يک محدوده زمانی استمرار دارند و يک مجموعه ای از آدمها در اون حضور مستمر دارند. در طول اين دوره زمانی ، ما کسی يا کسانی رو در اين جمع می بينيم که در ابتدا نسبت به اونها کششی رو احساس می کنيم. به مرور اين کشش باعث ميشه که فکر و توجه ما روی اون فرد متمرکز بشه و به دليل حضور مستمر اون فرد هم در مجموعه،پس همراه با گذشت زمان و بدون دغدغه خودمون رو به اون فرد نزديک می کنيم. روابط آروم آروم( ونه به يکباره و يک شبه!) شکل می گيره و اين تدريج خودش اشتياق مضاعفی رو نيز ايجاد می کنه. تا حدی که ديگه واقعا به اون فرد رسيده باشيد و در اون موقع اين علاقه رشد کرده و کامل شده و موضوع اينه که در تمام اين دوره زمانی شما نمی تونيد بدونيد که طرف مقابل هم مثل شما فکر ميکنه؟ گی هست؟ ( در اينجا به موفق يا ناموفق بودن نتيجه روابطمون به دليل خصوصيتهای متفاوت ما در جامعه کاری ندارم).
حالا اينطرف قضيه رو نگاه کنيم. در ديتهايی (قرار) که می گذاريم تا همديگه رو پيدا کنيم!...قبل از ديدن ما ميدونيم که گی هستيم و اين بخشی از اون نيروی تحرک مغزی يا همون کلنجار رفتن رو می گيره که سعی در فهميدن فکر مقابل کنيد. ( قائدتا اينطوری بايد باشه ، نميشه که نشه!!!) و چون ميدونيم که هر ۲ گی هستيم پس خيلی راحت و بدون اون گذر زمانی و در يک بازه خيلی کوتاه ، بدون وجود اون اشتياقهای درونی که آدمو برای جلب طرف مقابل تحريک ميکنه بهم می رسيم، خصوصا اگر بحث خوش آمدن مطرح باشه!
در ضمن اينجا ديگه محيط ناپيوسته هست و ديدارها با هماهنگی به وجود مياد که خواست هر ۲ طرف برای تنظيم و هماهنگی الزاميست، اما در محيط پيوسته قبلی ديدار ها می توانست انجام نشود اما حضور هر۲ به نوعی الزامی ميشد!
من اصلا هيچ نتيجه گيری و يا نقد و انتقادی نمی خوام بکنم که نميشه کرد،چون طبيعت چرخه زندگی اينه!...فقط برای خودم آناليز کردم که ظاهرا تمام همين مسائل خيلی ساده و بی اهميت باعث شده اند که ماها نتونيم ارتباط کامل و درستی با يکديگر ايجاد کنيم و به همديگه برسيم؟!.... ما ها شديم تمثيلی از همون ضرب المثل معروف! نابرده رنج،گنج ميسر نمی شود!....شما چی فکر می کنيد؟!

سلام...من برگشتم!.....برگشتم از سکوتی که ميدانستم کوتاه است.
يقينا حرفهای ناگفته ام در اين مدت سکوت بسيار است ، ولی به پاس دوست داشتن نخواهم گفت. دلم برای اين کوچه ها تنگ شده بود...آری اين کوچه های هرچند غبار نشسته ...
تفعلی می زنم به حافظ و دربی را به کوچه تنگی باز ميکنم...ممنون از ياران راه.
چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
بهر شکسته که پيوست تازه شد جانش
کجاست همنفسی تابشرح عرضه دهم
که دل چه ميکشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روی توبست
ولی زشرم تو در غنچه کرد پنهانش
تو خفته ای و نشد عشق را کرانه پديد
تبارک الله ازين ره که نيست پايانش
جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد
که جان زنده دلان سوخت در بيابانش
بدين شکسته بيت الحزن که می آرد
نشان يوسف دل از چه زنخدانش
بگيرم آن سر زلف و بدست خواجه دهم
که سوخت حافظ بيدل ز مکر و دستانش
من از الان بگما....ديگه کسی از من سکوت نخواد!.....اوف!! ![]()