تبليغاتX
کوچه به کوچه
کوچه به کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم . . .
سکوت

 

اکنون ... سکوت ...

از برای عشق ...

اکنون آن لحظه است ، همان که به چشمان تو خيره شوم و سکوت ...

اکنون من در سياهی فرو می روم!...نه آن سياهی که پيشتر گفته بودم !

سياهی چشمان تو... زيباترين سياهی...

حال ... سکوت ...

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 21:22  توسط کیوان  | 

من در اين لحظه در اين روز و در اين ساعت به اين دنيا وارد شدم!

نگفتم که متولد شدم که برای متولد شدن می بايست زمانی را در اين جهان سپری کرد...اگر دانستی ، متولد خواهی شد!

تاريخ تولدم را نمی دانم!....کدامين روز بود ؟!...اولين روزی که عاشق شدم؟!...روزی که وبلاگم متولد شد؟!.....شايد هنوز متولد نشده باشم!

اما.....شايد......امروز......بتوانم متولد شوم.....شايد....و من هنوز اميد دارم....

2 نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 11:1  توسط کیوان  | 

دعا کنیم از برای تاریکی!

تاريکی و سياهی سرانجام به همان تهی بودن و تباهی بازخواهد گشت...تاريکی يک بی محتواست و نور...نوری که بر تاريکی خواهد تابيد يک موجوديت است که پرتوهای آن تاريکی را ناپيدا خواهد کرد و آنگاه ديدگان درک خواهند کرد که اصلا تاريکی در پس نورافشانيها وجود نداشت! هويت نداشت! و اين است قصه جنگ تاريکی و روشنايی از آغاز خلقت!...اما پليدی بيهوده بر طبل ميکوبد که تهی بودنش را نشان دهد! چرا که هيچ چشمی در تاريکی ، ماهيت تاريکی را نخواهد ديد و هيچ دلی ، هيچ تپشی برايش نخواهد داشت!...اما نور ...حتی يک روزنه در تاريکيست که چشمها را به سوی خود خواهد گرداند و قلبها را بر روی امواج سينوسی سوار خواهد کرد و زندگی مجددا آغاز خواهد گرديد.....حتی يک روزنه از نور....ايکاش تاريکی می توانست شکاف روزنه نور را در قلب خود ببيند!...حيف که او خود غرق در سياهيست!...آرزوی به نور وصل شدن برای تاريکی بسی عبث است....ولی توانستن ديدن نور به قدر يک روزنه را شايد بتوان تصور کرد برای آنانکه اگر شمعی به دست آرند ، خويشتن، پروانه ها را با آن خواهند سوزاند!

دعا می کنم....دعا ميکنم برای تاريک دلان...برای تاريک انديشان ...برای تاريکی...

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 18:36  توسط کیوان  | 

بازی!
من بازهم ميخواهم متفاوت بنويسم.....

اصلا به اينکه اين بازی چرا و چطور شکل گرفت کاری ندارم ، ديشب خوشحال بودم..اما امروز که روز است و زوايای تاريک زندگی کمی روشن!...دلم گرفته...ذهنم تنگ و چشمانم خيره گشته....

از من خرده نگيريد....امروز من با ديروز من متفاوت است

لا اقل من از اين بازی يک تجربه و درس خيلی بزرگی گرفتم که تاثير زياد و شديدی در ديدگاه من نسبت به اطرافم خواهد گذاشت.........

گفتم و می گويم....در اين بازی هيچکس برنده نبود!

تک تک ما بازنده اين بازی بوديم ، همه ... همه ما !

در اين بازی آنکه وبلاگش را ، مامنش را  ، درون خويشتنش را بست بازنده بود.

آنکه خود را شجاع اين ميدان ميديد اولين نفر بود که پرچم ترس را علم کرد،او نيز بازی را باخت!

آنکه عشق ديدگانش را تيره نمود و زهر را جاری کرد بازنده ميدان بود.

آنکه در اين معرکه ، آرمانهايش و ايدئولوژيهاش نتوانستند نقشی در بازی ايفا کنند بازنده بود!

آنکه در بازی بازيگر شد ، از خود به در آمد و نقش بر صحنه ايفا کرد ، بازنده شد!

آنکه خودش را مدفون نمود و شمشير از نيام بر کشيد که کسان چون خود را  مدفون کند ، بازنده بود!

آنکه خود را انکار نمود ، انکار نمود ، بازنده بود!

آنکه پشت ديوار خانه امن خود کمين گرفت، بازنده بود!

آنکه مغلوب گريد و نفهميد چرا؟! بازی را باخت!

مرا که نيز بازيگر شدم ، عمری تقلا برای خوب بودن را می آموختم به يکباره فراموش نمودم و در مقابل پليدی، پليد شدم...باختم!

 

حال به من بگوييد .... از کجای اين بازی سربلند بيرون آمديد که اينگونه هلهله می کنيد؟!


بخش دوم:

ابتدائا سخن يک ولاگ نويس سابق که ترسو هم نبود مرا شگفت زده کرد!

اولا ايکاش اين عزيز در همينجا اثبات می نمودند که اين عنوان که برای خود برگزيدند در موردشان صدق ميکند ، اما نمی دانم چه شد که بی نام ، کامنت می گذارند!

توهين!  من نفهميدم در کجای عبارات من به دوستان توهين! نمودم...من منتقد تندی هستم و اينرا برای نقد لازم ميبينم وگرنه تحرک و فعاليت لازم برای پاسخگويی ايجاد نخواهد داشت!...اما توهين هرگز در خط تفکرات من نيست. يعنی جملات من اينقدر گران آمد؟!

من تمنا ميکنم از اين دوست و چون ايشان که به عبارات و جملات من دقت بيشتری نمايند تا مرا متهم به پشت سر جار زدن و شیپور دميدن نکنند که من متفاوت بودنم را به رخ ميکشم!  من به وضوح گفتم که ميخواهم متفاوت بنويسم و متن پس از آن به روشنی مشخص می کند که منظورم ابراز ناراحتی و انتقاد من در ميان پستها و کامنتهای پر از شور و هيجان انقلابی  ملی و شادی های يک پيروزی بود!  من از هر پيشامدی نتيجه گيری اخلاقی آنرا ميکنم و اين پيشامد کوچک نبود و مسائل پيرامونش!

و سعيد عزيز من خود پس از بستن اولين وبلاگها به يکی از همين دوستان نيز همين جمله را گفتم که اين وبلاگ ،خانه توست و اختيار آن دست خودت...اينکه درب آنرا ببندی نيز به من و ديگران ارتباطی نخواهد داشت اما ناراحتی خود را پنهان نمی کنم که بخشی از هويت همگانی ماست ... قطعه ای از قطعات بهم پيوسته ... ما از برای وصل آمده ايم .... مگر اينکه من در توهمات خود غوطه ور بوده باشم!

من با حذف و اصلاح مخالف بودم چراکه ترويج خودسانسوری و ناديده گرفتن خود است...نباشيم که بهتر است! تا دوباره همان نقشها را آنهم در خانه شخصی خو د و در اين دنيای عظيم مجازی بازی کنيم!...ديگر پس کجا ميخواهيم خودمان بمانيم؟! تا به کی؟! منتظر بمانيم که چه کسی بيايد و به ما حق حرف زدن بدهد؟! چرا اکنون که می توانيم خودمان نباشيم؟!....درد من را می فهميد؟!؟!؟!

آنجا که رضا در مورد وزن و متفاوت بودن وبلاگها می گفت ، همين نکته را بگويم که من پيش از اين مجال گفتنش نيامده بود ... گمان می برم که محدوده بحث و بررسی مسائل در وبلاگهای بعضی دوستان خلط گرديده ...سياست را که در جامعه کنونی ما به مثابه  طاعونيست که هر از گاهی گريبان آشکارکننده اش را می گيرد  به شکل غير قابل کنترل وارد مسائل هويتی خود نمودند که آنگاه که احساس نگرانی نمودند کل مجموعه خود را قربانی نمودند...آيا بهتر نيست با توجه به شرايطی که همگی به آن آگاهند پيشبينی های بهتری ميشد و وبلاگهای جداگانه ای برای آن موضوعات اختصاص می يافت؟!

ايليای عزيزم جمله بسيار زيبا و متفکرانه گفت که شناختن خودمون يک پيروزيه....

2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 19:9  توسط کیوان  |