تبليغاتX
کوچه به کوچه
کوچه به کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم . . .
روی ماه خداوند!

سلام

دوستی چندی پيش کتابی به من هديه داده بود...گذاشته بودم به کناری چون اهل کتاب خواندن نبودم...کتابی داستان کوتاهی است با نام روی ماه خداوند را ببوس. مدتيست شروع کرده ام به خواندش...امشب بخش هايی از اين کتاب را که ميخواندم مرا به فکر فرو برد...گمان ميکنم می بايست بتوانم ببينم!....خواستم آن گزيده را اينجا بنويسم ، شايد حتی يک نفر نيز چون من بخواهد نگاهی ديگر بياندازد!

... هستی لايه لايه است.تو در تو و پر از راز و البته پيچيده.برای درک اون بايد خوب بود.همين. هرکس در هر موقعيت ميدونه که خوب ترين کاری که می تونه انجام بده چيه اما مشکل زمانی شروع ميشه که انسان نخواد اين خوب رو انتخاب کنه. در چنين صورتی او راه رو کمی محو کرده. اگه در موقعيت دوم هم انسان نخواد به خوب تن بده راه محوتر و تاريک تر ميشه. وقتی هزارتا انتخاب بد رو به جای هزارتا انتخاب خوب برمی گزينيم وضع اون قدر آشفته و تاريک ميشه که انسان حتی نميتونه يک قدم هم به جلو برداره. شبيه قدم زدن در مه ميمونه که با هر قدم که برداری راه وضوح بيشتری پيدا ميکنه. خوشبختانه هستی اونقدر سخاوت داره که دائم يک فرصت و يک شانس ديگه به شما ميده تا دوباره از صفر شروع کنيد. اما اگه شما در برابر موقعيتی ، خوب رو انتخاب کنيد راه اندکی وضوح پيدا ميکنه. در موقعيت بعدی احتمالا با شرايط پيچيده تری مواجه خواهيد شد که بازهم بايد انتخاب کنيد.اين انتخاب ها مثل دالانی هزارتو هميشه در مقابل شما قرار دارند. با هر انتخاب سرعت شما بيشتر و بيشتر ميشه.هر انتخاب درست شتاب شما رو بيشتر ميکنه تا اونجا که با سرعت نور هم می تونيد پيش بريد. در مقابل هر انتخاب بد از سرعت شما کم ميکنه. اونها که دائم به انتخابهای بد دست ميزنند وضع تاسف باری پيدا می کنند.اونقدر کند ميشن تا کاملا متوقف ميشن و بعد شروع می کنند به فرو رفتن. اونقدر فرو می روند تا اينکه به کلی دفن ميشوند. برای اين آدمها هم البته فرصت هست اما اونها مجبورند مدتی رو صرف اين کنند تا از اعماق خودشون رو به سطح برسونند. زندگی مواجهه ابدی انسان است با اين انتخابها!

تشخيص خوب هميشه آسونه هرچند انجام اون به همون اندازه آسون نيست. با هر رفتار ساده و خوب ، انسان يک گام پيچيده و ورزيده ميشه.چنين به نظر می رسه که اين رفتارهای ساده و روشن که هرکسی به راحتی اونها رو تشخيص ميده مثل آجرهايی هستند که در نهايت ساختمان بزرگ و پيچيده ای رو به وجود می‌آورند. تنها نکته مهم اينه که تا رج های پايينی درست کار گذاشته نشه امکان گذاشتن رج های بالايی نيست. منظورم اينه که هرکس در هر موقعيت ميدونه کاری که انجام ميده خوبه يا نه. کسی که در انجام خوبها ورزيده بشه کم کم حتی وزن خوبها رو هم حس ميکنه،يعنی از بين چندتا خوب ميتونه بهترين رو تشخيص بده. کسی که فقط خوب ها رو انجام ميده به تدريج به يکی از کانون های هستی تبديل ميشه.منظور از کانون اينه که در هر نقطه که ايستاده ميتونه هستی رو در سيطره و فرمان خودش داشته باشه. چنين کسی اگه بخواد نه تنها صدای سوسک ها که حتی خيال اونها رو هم ميتونه درک کنه. او در سطحی بالاتر حتی ميتونه مانع غروب خورشيد بشه يا حتی ماه رو نصف کنه. چنين اقتداری البته مايه فخر نيست چون اين کوچکترين کاريه که از چنين کسانی برمياد.چنين کسانی می توانند بيماری رو در آن سوی دنيا شفا بدهند. منطق اين روابط اينه که چنين کسانی اصولا به بی نهايتی دسترسی دارند که برای‌ آن بی نهايت انجام چنين کارهايی به شدت ساده است.

همه هيچ چيز نيستند مگر مجموعه ای از رفتار. وزن معنوی هرکس مجموع وزن رفتارهاشه. به نظر ميرسه که هر انتخاب مثل خطی است که بر صفحه سفيد هستی خودمون ميکشيم. بسياری از آدمها که انتخابهاشون خوب نيست در طول زندگی مجموعه ای از خطهای کج و کوله و نامفهوم توليد می کنند که هيچ معنای روشنی ندارند. اما اونها که انتخابهاشون درسته رفتارهاشون خطوط متوازن و معناداری رو به وجود می آره چيزی شبيه به يک تابلو نقاشی.

اينکه بپذيريم که کسی می تواند به اين بی نهايت وصل باشد و مثلا بيماری را در آن طرف دنيا شفا دهد به تنهايی کافی نيست. درچنين مواقعی شما بايد به چنين بی نهايتی و چنين توانايی ايمان داشته باشيد. منظورم اينه که خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ايمان داره. اين يک رابطه دو طرف است. خداوند بعضی ها نمی تونه حتی يه شغل ساده برای مومن ش دست و پا کنه يا زکام ساده ای را بهبود بده چون مومن به چنين خداوندی توقع اش از خداوندش از اين مقدار بيشتر نيست.

خداوند آن شبانی که با موسی مجادله می کرد البته با خداوند موسی و ابراهيم همسنگ نيست و خداوند ابراهيمی که از شدت ايمان در آتش ميره البته که از خداوند آن شبان بزرگ تر و قويتره ، اما حتی چنين خداوندی هم در برابر خداوند علی به طرز غريبی کوچيکه! اگه ابراهيم برای تکميل ايمانش محتاج معجزه بازسازی قيامت برروی زمين بود يا موسی محتاج تجلی خداوند بر کوه، علی لحظه ای در توانايی و اقتدار خداوندش ترديد نکرد و همواره ميگفت اگر پرده ها برچيده شوند ذره ای بر ايمان او افزوده نخواهد شد...اما برای کسی که ايمان نداره متاسفانه خداوندی هم وجود نداره!

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 0:32  توسط کیوان  | 

قصه یک برگ
 

اين شعر جديد قميشی بی ارتباط با وبلاگ من ، فصل جديد و وضعيت روحی من تو اين چند وقته نيست...قصه به برگ سبز که ميره که زرد و تباه بشه... من کسی نيستم که به راحتی تسليم بشم ... سرنوشتمو ميخوام خودم به دست بگيرم ، اما گاهی نميشه!...واقعا مقاومت سخته....واسه يک برگ خيلی سخته اگه باد خزون بوزه....درخت .....شايد!.........

ولی .... شايد برگ زرد تو کوچه ها هم يک فلسفه ای واسه خودش داشته باشه!

 

  بوسه باد خزونی

  با هزار نامهربونی

  زير گوش برگ تنها

  ميگه طعمه خزونی

  برگ سبز و تر و تازه

  رنگ سبزشو ميبازه

  غرق بوسه های باد و

  وحشت روزهای تازه

  میکنه دل از درختها

  ميشه آواره کوچه

  کوچه ای که يادگار

  روزهای رفته و پوچه

  ميشينه گوشه کوچه

  چشم به آسمون ميدوزه

  میکنه یاد گذشته

  دلش از غصه ميسوزه

  ياد باد ، ياد گذشته ، شاد باد

  اين دل زرد و تهی

  در حسرت ديدار باد

  ياد روزهايی که کوچه

  زير سايه تنم بود

  مهربون درخت عاشق

  مست عطر نفسم بود

  سهم من از بوسه باد

  چی بگم ای داد و بيداد

  همه زردی و تباهی

  مردن و رفتن از ياد

    * *‌ *

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 18:2  توسط کیوان  | 

با کمی تامل...

چندی پيش يکی از دوستان وبلاگ نويس از مصاحبه تلويزيونی خرداديان با تلويزيون تپش گفته بود... صبح جمعه پيش خوشبختانه شبکه تپش تکرار اين مصاحبه رو داد و من موفق شدم کاملشو ببينم. اون موقع آرزو کردم که ايکاش پدر و مادرم هم در همين لحظه در حال تماشای اين برنامه باشند تا اينطوری يک سيگنال ديگه به اونها برسه و بخشی از تفکراتشون مجددا فعال بشه و بتونند واقعيت رو اونطوری که هست لمس کنند...همه ما ميدونيم که تاثير رسانه ها چقدر روی افکار مهم هست ... اين يک نقطه عطف بود... پخش چنين گفتمانی از يک کانال عمومی فارسی زبان...

* * *

من تا به حال به صراحت به پدر و مادرم در مورد همجنسگراييم مطلبی نگفته ام ، اما احساسات و روحيات خود را نيز از‌ آنها پنهان نکرده ام...داشتم با مادرم صحبت می کردم...مادرم می گفت پدر نمی تونه باور کنه و بپذيره  که من هيچوقت با هيچ دختری ازدواج نخواهم کرد! می گفت اين غير ممکنه!!..من گفتم مادر جانم، من هرگز قادر نيستم با هيچ دختری زندگی کنم ، من طور ديگه ای آفريده شدم...در عين حال از تنهايی زندگی کردن هم راضی نيستم...ترجيح ميدم با پسری مثل خودم باشم...برای هميشه!

مادرم گفت که هيچ دوستی پيدا نميشه برای هميشه با تو بمونه....گفتم چرا خيلی ها مثل من هستند...خيلی ها !    که اينجا مادرم گفت: تو هم شدی مثل خرداديان که !!!...من چشمام برق زد !...با حالتی که مثلا متوجه منظورش نشدم منتظر شدم ادامه بده....گفت که مصاحبه تلويزيونيشو ديده که خرداديان چه چيزها می گفت ، آنچه مادرم تعريف می کرد نه از برای مسخره کردن يا سوال برانگيز بودن مساله که از برای پيدايش يک موضوع جديد و ناشناخته برای او بود.... جاييکه مادرم به بخشی از صحبتهای خرداديان استناد می کرد که درباره ميزان درصد هورمونهای زن و مرد در ميان آدمها از صفر تا ۱۰۰ درصد بود که البته من با اين موضوع چندان موافق نيستم، من عکس العمل نشان دادم که من يک مرد هستم و مانند خرداديان اوا نيستم! که دفاع مادرم را برانگيخت که اتفاقا خرداديان هم اوا نيست و شخصيتی بسيار خوب و موقر دارد و رقصهای خاص منحصر او ربطی به شخصيتش ندارد! 

.....

يکی از دوستان به من می گفت که به مادرش تمام واقعيت را گفته است...اين که حقيقت وجودی او در مفهومی به نام گی خلاصه می شود...مادرش پذيرفته است اما از آن لحظه در غم و اندوه است ...آن يکی نيز گفت که اينچنين شده چون به مادرش گفته است که گی است...ديگری به برادر خود گفته گی است و نگاه برادرش از آنروز به بعد تا به حال نسبت به او تغيير کرده است... حالا همگی انها پشيمان از گفته خويش و اينکه حرف خود را پس بگيرند و انکار کنند و خلاف حقيقت خود به اجرای يک نقش بپردازند...

 

هدف من از ذکر اين مسائل رسيدن به چند نکته بود...

خوشبختانه ما اکنون در عصر اطلاعات قرار داريم...تلويزيون و ماهواره ، روزنامه و اينترنت .... اينها به خودی خود در آگاهی مردم و پدران و مادران ما نقش دارند حتی اگر اثر خنثی داشته باشند...اکنون هر ازگاهی در گوشه ای از روزنامه ای ميبينی که خبری مبنی بر آزادی يا منع ازدواج همجنسگرايان ، راهپيمايی يا تجمع همجنسگرايان و نظاير آن چاپ شده است (اگرچه ظاهرا هنوز روزنامه نگار گی ای يافت نشده است که اصطلاح همجنسگرا را جايگزين کلمه همجنسباز کند! )...اين به خودی خود ذهن آدمها را در اين خصوص فعال می کند...درست است وضعيت خانوادگی همه گی ها با هم يکسان نيست و يکنوع برخورد صورت نمی گيرد ، اما اين انتشار آگاهی ها می تواند کمک موثری باشد...من تنها گمان می کنم که ما در مرحله شروع آگاهی بخشی و در درجه اول به خانواده های خود هستيم...اين که با سرعتی که خود پذيرفته ايم بياييم و بخواهيم بگوييم ما همجنسگرا هستيم باعث ايجاد شوک به خانواده می شود و اثرات بعد که توجيه تلقی خواهد شد کمرنگ خواهد بود...اما به عقيده من اگر از ابتدا و به آرامی ذهنها را آماده کنيم و خواستهای خود را بيان کنيم در کنار اينکه در فضای اجتماعی به مرور اين مساله در حال مطرح شدن می باشد می توان اين مساله کاملا طبيعی را عيان کرد. نيازی نيست برای آنکه خود را از فشار دورنی رها کنيم به يکباره و بدون پيش زمينه ذهنی بياييم و بگوييم من يک گی هستم! که بعد عکس العملها را که ديدم فشار دورنی خود را چند برابر کرده باشيم ... در گفتن چنين مساله حساسی بايد با ظرافت و فکر برخورد کرد...دیپلوماسی...ما بارها اينرا به دوستان خود گفته ام.... فعلا و در گام اول بگذاريد آنها تنها خودشان تصور و گمان کنند که شما اينگونه هستيد...در اين حد فاصل به طرق مختلف احساسات و خواسته های خود را مطرح کنيد... حقيقت را آنگونه که هست منتقل کنيد....برای اعتراف به گرايش واقعی هميشه زمان هست ولی اين موقعيت زمانی است که پارامتر مهمی است...

می دانيم که پدران و مادران ما آرزوهايی برای فرزندان خود که ما باشيم دارند...خوابهای طلائی!...ازدواج و نوه و نتيجه ....آروزی خوشبختی فرزند....چرا آنها پس از شنيدن واقعيت همجنسگرايی ما در خود می روند و برای بدبختی ما ! غصه دار می شوند؟! ... چراکه آنها واقعا تصور ميکنند که اين راه از مسير زندگی نمی گذرد!

اما اگر آنها به واقع بدانند و باور کنند که معنای خوشبختی برای ما زندگی به راه و روش خودمان است و ما خود را اينگونه خوشبخت خواهيم دانست و از بودن با شريکی چون خود، خوشحال و شادمان زندگی خواهيم کرد و سعادت ما در اين است...اگر اين حقيقت و باور را به آنها بقبولانيم....قطعا آنها نيز شادمان خواهند بود و آسوده خاطر خواهند بود...

 

 

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 23:57  توسط کیوان  |