بار ديگر اعدام! ....اما...
مطمئنا خبر اعدام قريب الوقوع ۲ جوان همجنسگرای اراکی! را که اخيرا در سايتها و وبلاگهای بعضی دوستان نيز منتشر شده شنيده ايد...چندی پيش نيز ۲ نوجوان را در اراک بدليل قتل يک زوج سالخورده اعدام کردند...من در اين خصوص يک مشکل بزرگ با دوستان همجنسگرا و سازمانهای همجنسگرايی دارم که در اين خصوص اطلاع رسانی و فعاليت می کنند!
ابتدا نقل خبر از همين سازمانها که کسانی که در جريان نيستند در جريان قرار بگيرند،بعد من حرف خودم را طبق معمول صريح و بی پرده ميگم!
* اعدام دو همجنسگرا در اراک
شاکی این پرونده علی نام دارد که 22 ساله و دانشجوی دانشگاه اراک می باشد و به نظر می رسد که دوجنسگراست.
علی مدعی شده است که از طرف فربد (امیر) و احمد که هر دو 27 سال سن دارند و همجنسگرا می باشند ربوده شده و مورد تجاوز جنسی قرار گرفته است.
پس از شکایت علی و بازداشت متهمین پرونده فربد (امیر) و احمد از طرف دادگاه اراک بازداشت شده و حکم اعدام آنها صادر گشته است.
این حکم قرار است در پنجم شهریور ماه سال جاری در میدان فراهانی اراک اجرا گردد. این دو نفر به دلیل نداشتن امکانات مالی کافی نتوانستند وکیل کارآمدی را بکار گیرند. در ابتدا خبر این اعدام توسط یکی از اعضای سازمان در اینترنت بدست رسید و سازمان با انتشار این خبر به کسب اطلاعات بیشتر پرداخت و همگان را دعوت به کسب و گزارشات بیشتر نمود. اخبار بدست آمده طی تماس های متعددی توسط همکاران و دوستان با شهروندان اراک و آشنایان کسب گردید. ما هنوز در حال جمع آوری اخبار جدیدی هستیم.
این دو همجنسگرا یازده روز دیگر زمان برای زندگی ندارند. از تمامی دوستان و فعالان درخواست می گردد که فعالیت های خود را برای نجات جان این دو همجنسگرا آغاز نموده و با سازمان همجنسگرایان ایرانی و کمسیون حقوق بشر آن همقدم شوند.
ما در انتظار خبرهای شما هستیم. ما هر چه سریعتر کمپین اعتراضی برای نجات جان این دو همجنسگرا را ایجاد خواهیم نمود. دست به دست هم دهیم و از حقوق خود دفاع کنیم.
آرشام پارسی
دبیر کمسیون حقوق بشر سازمان همجنسگرایان ایرانی *
من همانطور که در پستهای قبليم مشهود بود يکی از مخالفان اعدام هستم!...اما اين چه وضع دفاع کردن از حقوق همجنسگرايان هست؟!
چند سوال وجود دارد...
۱-آيا اين دو نفر همجنسگرا هستند؟!
۲-آيا اين دو نفر بدليل ارتباط جنسی با يکديگر محکوم شده اند؟!
۳-آيا اين افراد بدليل تجاوز محکوم شده اند؟!
۴-آيا اعدام اين افراد صحيح است ؟!
توجه کنيم...اين ۲ نفر بدليل ارتباط جنسی با يکديگر محکوم نشده اند بلکه بدليل ربودن و تجاوز به يک دوجنس يا همجنسگرا !
من شديدا خواهش ميکنم و هشدار ميدم که از دفاع از منظر سازمانهايی همجنسگرايی از اين نوع افراد پرهيز کنيم...بحث مخالفت با اعدام يک بحث ديگر است . چه کسی گفته اينها همجنسگرا هستند ؟! چون در مقام فاعل قرار گرفته اند؟!؟!؟! آنهم از نوع زور و تجاوز؟!
در اينجا حتی اگر من بپذيرم که اين ۲ نفر همجنسگرا( حالا از نوع عوضی!) می باشند که به اعدام محکوم شده اند، همجنسگرايی آنها باعث تبرئه آنها از عمل مجرمانه شان(تجاوز) نمی شود و از اين منظر هيچ حقی ايجاد نمی شود که بدتر ديدگاه ناقص جامعه را به اين سمت سوق ميدهيم که پس همجنسگرايان اينچنين هستند!...يعنی ما بايد بياييم به ساير آدمهای جامعه توضيح دهيم آی آدمها بياييد و با ما بر عليه اعدام همصدا شويد چون ما همجنسگرا هستيم و به نظر ما ايندو نفر همجنسگرا هستند؟!...يا اينکه فرياد بزينم که ما همجنسگرايان قربانی تجاوز همجنسگرايان نماها! هستيم،بيايد و ببينيد...اما اعدام نمی خواهيم چون انسان هستیم....
اما اگر ميخواهيم در مورد نفس عمل اعدام بگوييم چرا اينرا به همجنسگرايی گره ميزنيم؟!...ايندو را بدليل شريک جنسی بودن يکديگر که نگرفته اند!...هر زمان خدای نکرده اينجنين شد همجنسگرايان بيايند و فرياد بکشند که ۲ همجنسگرا اسير شدند!...اگر من جزو دستگيرشدگان نباشم خود در صف اول خواهم بود...
من تجاوز را بدتر از قتل ميدانم اما اعدام نيز خود قتل است!....راه حل نيست...سقوط انسان است در فهم انسانی خود!...بحث در مورد اعدام يا لغو آن در ۲ خط امکان پذير نيست ...به گمانم خود يک وبلاگ می خواهد و نظرات کارشناسی صاحبنظران را.
دفاع از منظر همجنسگرايی در جهت لغو حکم اعدام تنها وجه حقيقی همجنسگرايی را زير سوال می برد ... از همجنسگرايان خواهش ميشود تحت عنوان همجنسگرايان از اين موضوع دفاع نشود بلکه از ديدگاه شخصی و اجتماعی و از طريق ساير سازمانهای دفاع از حقوق بشر اين فعاليتها انجام شود.
*
بعد از اتمام دوران آموزشی سربازی ،نوبت تقسيم بندی برای محل خدمت شد
...من خدا خدا می کردم بيفتم تهران و همينطور هم سياوش!...نميدونم تصميم گرفته بودم که از خانواده ام که خيلی بهشون وابسته بودم و دوستشون داشتم ، جدا شم و زندگی مستقلی رو شروع کنم.....اينچنين شد و اول من که دوره ام زودتر از سيا تموم شد و بعدش هم اون،هر دو افتاديم تهران!...قدم به قدم داشتم به هدفم نزديک ميشدم!با هم يه خونه مستقل گرفتيم
...پدر و مادر من چند روز اول اومدند پيشمون و تو اسباب کشی کمکمون کردند و ما مستقر شديم...تا اينکه اونها برگشتند و ما به اولين شب زندگی دو نفريمون وارد شديم.............اون چيزی که تو اين چندسال دوستی آرزو داشتم..اينکه فقط من و اون و با هم باشيم، حالا با هم بوديم....ولی.....سياوش!....اون چه فکری ميکنه؟!...نميدونم!...دل تو دلم نبود...تا شب بشه و موقع خواب ببينم اون چی کار ميکنه!شب شد و موقع خواب
...ما هنوز تخت خواب نخريده بوديم! واسه همين جامون رو زمين انداختيم ....سياوش جاها رو با کمی فاصله انداخت! که من گفتم بهم بچسبونشون!.... دراز کشيديم.....من اون شب دندونم ناراحت بود و داشتم صورتم رو ماساژ ميدادم که سياوش دستش رو گذاشت رو صورتم و شروع کرد به نوازش اون...چشم تو چشم هم بوديم...تو اون لحظات هيجانی بدون اينکه بتونم راجع به جمله ای که ميخوام بگم و يا عکس العمل احتمالی سياوش فکر کنم ، گفتم : سياوش اجازه ميدی ببوسمت؟!...سياوش خيلی راحت گفت:آره...بوسيدمش!...گفتم ميخوام لباتو ببوسم!...گفت : ببوس.....و من لبهام رو لبهاش بود!....ديگه برنداشتم!...اونهم چشماشو بست و لبهاشو رو لبهام نگه داشت......باور نمی کردم!...نه واقعا باور نمی کردم!...به آرزوم رسيده بودم!....من و اون تو بغل هم و لب رو لب داشتيم عشقی رو که تابحال لمسش نکرده بوديم، در عمق وجودمون درک ميکرديم....چند لحظه بعد ما ۲ پيوندی رو بين خودمون رقم زديم که ۳ سال طول کشيد................
همونطور که گفتم سياوش يک استريت کامل بود،هيچوقت هيچ پسری حتی زيباترينشون هم نتونست توجهش رو جلب کنه، اون فقط دخترها رو می ديد، حتی زشتهاشون رو
! براش چه از نظر عاطفی و عشقی و چه از نظر جنسی اين دختر بود که مورد توجهش قرار می گرفت،اگرچه تیپش هم دختر پسند بود ، هم پسر پسند!...سياوش به طور کامل قادر به درک مساله همجنسگرايی نبود و هنوز هم نيست! اما ميشه گفت به نوعی تطبيق پيدا کرده ! پسرهايی در موقعيتهای مختلف بودند که از سياوش خوششون اومده بود و اين مساله رو به اون ابراز کرده بودند ، اما اين مسائل از نظر اون قابل درک نبود ، اين صرف معنی وفاداريش به من نبود بلکه اين موضوع از قبل از دوستيمون برقرار بود. اما اگر دختری به اون واکنش هرچند ضعيف نشون ميداد کاملا جلب توجهش ميکرد! ...اما اينکه چرا و چطور تونست با من استثنائا اينطور باشه، عاشقم بشه و از وجودم لذت بره،مساله حل نشده ای هست که هنوز هيچکدوممون نمی دونيم...فقط اينو فهميديم که عشق حد و مرز نمی شناسه!!سياوش بيشتر از اونکه من عاشقش بودم،عاشقم شد
...جالبه که من و اون ميشه گفت خيلی با هم اختلاف عقيده داشتيم و بارها هم شده بود که بين ما اصطکاک بوجود اومده بود،اما اين اصطکاکها برعکس مارو بهم نزديکتر کرد!...عشق بين ما اونقدر قوی بود که نمی گذاشت بدون هم باشيم و ما خيلی زود با برطرف کردن نقاط ضعفمون به آغوش هم بر می گشتيم و از روز قبل بهم نزديکتر ميشديم.اگر هرکدوممون چند روزی رو ميرفت مسافرت و بعد بر ميگشت،عين عاشقای ديوونه به محض رسيدن بهم تمام وجودمون رو تو بغل همديگه می گذاشتيم و يه خاطره ديگه به خاطراتمون اضافه می کرديم
...اگر هم هردوتامون با هم می رفتيم شهر خودمون و خونه پدر و مادرمون،اونجا هم طاقت چند روز فاصله رو نداشتيم و يکيمون حتما خونه اون يکی بود و عشق بازيهای مخفيانمون
!...اونهم واسه خودش کيفی داشت!سياوش بارها و بارها تو عشق و عاشقيهای شبانمون می گفت که چقدر دوستم داره ، ميگفت که هيچوقت ترکم نمی کنه ، می گفت که ديوونمه
!يادمه اون شبی که کنار هم نشسته بوديم و آهنگ گوش ميداديم
...اون يهو بغضش ترکيد و خودشو انداخت تو بغلم و با تمام وجودش گريه می کرد...گريش گريه عشق بود...می گفت دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ... ميخوام با تو باشم و........اون البته نتونست به عهدش وفا کنه و من هيچوقت در اين زمينه مقصر نمی دونمش، نمی تونم هيچ انتظاری هم ازش داشته باشم ، چون اون
Gay نبود!...اون طبيعتش مثل ما نبود ، اون برای اينکار ساخته نشده بود ، اون از مدتها قبل ، از همون اوايل دوستیمون عاشق دختری بود .... طبيعت سياوش ازدواج و زندگی با يک دختر بود و نه با يک پسر ،...اما من به نوعی اسيرش کرده بودم و شايد باعث سردرگمی و پريشانيش شده بودم!...نمی دونم ! اما من نمی خواستم در مسير زندگی طبيعيش قرار بگيرم.من خودم بهش کمک کردم تا بتونه به دختری که ميخواست و دوستش داشت برسه...سياوش می گفت حتی اگه هر دوتامون ازدواج کرديم بايد هر هفته حداقل يه بار هم که شده بتونيم همديگه رو ببينيم و با هم باشيم.......مطمئنا من نبايد وارد زندگی اون بشم...راه اون با من فرق ميکنه...اون هم حتما اينطوری راحت خواهد بود.....
متاسفانه وابستگی و عشق و علاقه ميان ما باعث شده بود که من تا زمانيکه اون مجبور بود از من جدا بشه ، نتونم در مورد خودم و آيندم تفکر و تعمق کنم...زمانيکه تنهايی به سراغم آمد تازه قوای فکری من شروع کرد به تجزيه و تحليل...اين يک تجربه بزرگ و پرخاطره برای من بود و افق تازه ای از زندگی را برايم گشود تا بتونم در مسير نويی از زندگی آينده ام که انتخاب کردم کمکم کنه....
*
معرفی مجله ماها

خب،اکثر دوستان وبلاگنويس اين مجله را قبلا در وبلاگهاشون معرفی کردند و اگرچه تا الان ۸ شماره از اين نشريه منتشر شده ولی اين وظيفه رو حس ميکنم که بعنوان حداقل کاری که می بايست بعنوان تشکر و قدردانی از دست اندرکاران اين نشريه وهمچنين ارتقاء و رشد سطح آگاهيهای جامعه همجنسگرا انجام بدم به معرفی اين مجله بپردازم تا حداقل اون کسانی که تا کنون از وجود اين نشريه مفيد بی اطلاع بودند به مطالعه اون بپردازند.
اشتراک اين نشريه رايگان هست و فقط کافيست يک ايميل درخواست به آدرس majaleh_maha@yahoo.com بفرستيد و اگر هم بخواهيد شماره های پيشين را هم برايتان ارسال می کنند.
در ضمن اکثرا هرماه بهمراه هر جلد نشريه يک ضميمه هم که به طور اختصاصی به مسائل می پردازد فرستاده ميشود.
يک کار مثبت ديگر اين نشريه به تازگی ضميمه دوستيابی آن است که آگهی های دوستيابی را به صورت يک ويژه نامه در کنار مجله منتشر ميکند.
با تشکر مجدد از دوستانی که در اين راه تلاش ميکنند.