امروز در روزنامه شرق خواندم!...
۲ نوجوان ديروز در مشهد به جرم لواط به عنف به دار آويخته شدند.
۲ نوجوان که از اهالی جنوب کشور بودند در دادگاه عدل اسلامی در مشهد به اين جرم به مجازات اعدام محکوم شدند و حکم در برابر چشمان مشتاق مردمان بسياری که برای ديدن اين صحنه به خيابان آمده بودند،اجرا شد!
قابل توجه اينکه حتی يکی از نوجوانان ۱۷ سال داشت که اعتراض او نيز مورد توجه قرار نگرفت و حکمش تاييد و اجرا شد!

سلام...ممنون از یادآوری دوستان...من خبر رو که بد خونده بودم تصحیح کردم...
من اين توضيحو بدم زمانی که اين خبر رو خونده بودم متوجه عنوان لواط به عنف نبودم! به گمانم که ايندو را به جرم لواط با يکديگر بر دار ميکشند!
خب!...از اون حالت عصبيت خارج شدم...چون اين بحثش خيلی متفاوته..چون اين واقعا از مصاديق جرمه...تجاوز.
حالا نکته فقط ميمونه که واسه ۲نوجوان که از نظر سنی هم زير ۱۸ سال باشند، آيا اعدام پاسخ هست؟! يا مثل هميشه.....پاک کردن صورت مساله؟!؟!
خوب ، مدتی بود که ميخواستم اين بخش از قصه زندگيم رو هم تعريف کنم ، قسمتی که شايد خيلی از ما به آن می انديشيم و اکنون برای من به خاطره تبديل شده است،خاطره ای که خود حسرتش را می خورم...افسوس از اينکه ايکاش هيچگاه به پايان نمی رسيد!
3
سال زندگی Gay Life من! و نکته باور نکردنيش اينست که شريک من در اين زندگی Gay من ،يک استريت کامل بود، ميگويم استريت و نه يک بايسکشوال! خواهيد فهميد!*
سياوش
بعد از ماجرای صفا و اينکه من به دانشگاه رفتم ديگه بيشتر حواسم رو درس بود يعنی تقريبا تا ۲ سال اول دانشگاه داشتم تو ذهنم با صفا کلنجار می رفتم و با اکيپی از بچه های هم مدرسه ايم که اونها هم رشته من قبول شده بودند،بودم
!تا اينکه رفته رفته حواسم جلب سياوش شد
...اون از نظر من پسر خيلی جذابی بود ولی نميدونم چرا تا اون موقع متوجهش نشده بودم...ولی اون با يه اکیپ ديگه ای بود،تنها هم نبود ، يکی از دوستاش(که الان جزو دوستای منهم هست) هميشه باهاش بود،ما حتی سلام و عليک هم به ندرت با هم داشتيم...به مرور ديدم نسبت بهش علاقه و کشش دارم ، بعد از مدتی گروهی با هم اردوی تفريحی رفتيم. اتفاقا اين سيا بود که ترتيب اين گردشها رو ميداد. يادمه که چه جوری زير نظر داشتمش!...بچه ها اونجا چندتا عکس گرفتند...چند روز بعد يکی از دوستام به من گفت که عکسهای اردومون چاپ شده که بايد هرکس اول بره خونه سياوش و عکسهايی که ميخواد رو انتخاب کنه تا با هم چاپشون کنيم!...آه خدای من!!...اين بهترين فرصت برای من بود ، آدرسشو گرفتم و زودی رفتم خونشون و اين سرآغاز دوستيمون شد...بعد از اين بود که مدتی بعد سيا برای گرفتن جزوه های من اومد خونمون،چون من مثلا جزو بچه های زرنگ دانشگاه بودم!...من تو محوطه و راهروهای دانشگاه،توی تاکسی و خيابون و هرجا که ميشد، هميشه نزديک سيا می موندم، همون حس خوب و مطبوعی که روح آدمو نوازش ميده ... اون لحظات شيرينی و لذت خاصی داشتند...
رفته رفته ما با هم خيلی صميمی شديم ، طوريکه ديگه اينبار من و اون هميشه با هم بودم و من از رفيق قبليش جلو زده بودم(خدای نکرده يه وقت نگيد زيرآب زنی و از اين جور کارها کردم!...فقط ابراز صميميت من بيشتر و قويتر شد و من الان هم با رفيقش که رفيقمه ، دوست هستيم)...مرتب يا من بودم که خونه سيا بودم يا اون خونه ما! البته من هنوز هيچ ابراز احساساتی فراتر از دوستی صميمانه نکردم...يادمه که چقدر با هم کشتی می گرفتيم و رو سر و کول همديگه ميافتاديم و البته بيشتر اون بود که منو مغلوب ميکرد !...ای وای!...اون لحظاتی که اون روی من ميافتاد و روم دراز می کشيد و دستامو می گرفت و تو چشمام خيره نگاه ميکرد و لبخند ميزد،حالی به حالی ميشدم! اون لحظه ها دلم ميخواست لبهاشو ببوسم و محکم به خودم فشارش بدم و ...( بعدها که اين روزها رو ياد سيا آوردم و حس واقعيم رو تو اون لحظات بهش گفتم خيلی تعجب کرد و گفت هيچوقت فکر نمی کرده که من همچين حالتی نسبت بهش داشتم! )

هر شب تو فکر و خيالم سيا رو بغل ميکردم و می بوسيدم...اين آرزوی من بود....
چندباری من و سيا با هم و با اتوبوس برای کاری به تهران آمديم ( اين توضيح رو يادم رفته بود که من تهرانی نيستم ولی ۶ ساله که تهران زندگی ميکنم)...يادمه من خوابم ميومد و سرمو گذاشتم رو شونه هاش که سيا گفت:کيوان سرتو بذار رو پاهام و بخواب!...منهم هم از خداخواسته سرمو گذاشتم رو پاهاش و دستامو دور پاهاش حلقه کردم،بعد اون شروع کرد موهامو نوازش کردن...چندبار هم جامون برعکس شد،يعنی اون رو شونه هام می خوابيد و من نازش می کردم...خدايا چه لحظات رويايی بود!...جالبه که بعدا که اين روزها رو يادش مياوردم و اون احساساتی رو که من در اون لحظات داشتم و در حقيقت فکر و حواس و توجهم روی اون حالتها متمرکز ميشد ، برای اون مشغوليت ذهنی ايجاد نمی کرد! در حقيقت موضوع خاصی براش ايجاد نميشد!
حتی يه دفعه ديگه همچين تو بغل هم پيچ خورده بوديم و خوابيده بوديم که وقتی به مقصد رسيديم و از خواب پا شديم ، ديديم مسافرها خيلی عجيب غريب مارو نگاه ميکنند! منهم سريع خودمو جمع و جور کردم! بنده خدا سيا!
تا اينکه دوران دانشگاه تموم شد و نوبت خدمت سربازی رسيد،اين درست اون موقعی بود که خريد سربازی آزاد شد، پدر و مادرم که هميشه سعی می کردند من در رفاه باشم بهم گفتند که هرطور شده سربازيمو می خرند،...من به سيا موضوع رو گفتم اما سيا نمی تونست،اونها وضع ماليشون چندان مناسب نبود،من خيلی اصرار کردم اما اون تصميمش رو گرفت،می خواست بره سربازی!
من بدجوری گير کرده بودم،از اين طرف دلم گير سيا بود و دوريشو نمی تونستم تحمل کنم و از اون طرف بدجوری از سربازی بدم ميومد و ترس داشتم! هميشه فکر ميکردم آدمهای ظريف و ضعيفی مثل من تو محيطهای سربازی پدرشون در مياد!
تا اينکه منهم تصميم خودمو گرفتم...منهم ميرم سربازي!...ميخواستم تو سربازی هم با سيا باشم ... حاضر بودم سختيهاشو بپذيرم ولی در کنار سيا خوش باشم!، هرچی پدر و مادرم گفتند به گوشم نرفت که نرفت!
دفترچه های اعزام رو گرفتيم و فلان روز اعزام تقسيم بندی انجام ميشد!
من دل تو دلم نبود که يه وقت نکنه با سيا يه جا نيفتم! ولی خب گفته بودند که موقع تقسيم به خودمون حق انتخاب ميدن و اين کمی خيالمو راحت کرده بود...
شب قبل از تقسيم تفعلی به حافظ زدم و درباره تقسيم سوال کردم...مضمون شعر حافظ اين اومد که : تقدير تو بسته شده و از دست من کاری ساخته نيست!
من راز اين کار رو نميدونم و هرچقدر از خدا وساطت تو رو کردم فايده ای نداشت
!مصلحتی در سرنوشت تو هست که بايد بذيريش
!اوه خدای من!...يعنی قراره فردا اتفاقی بيفته ؟!....درست بود!
فردا صبح همه تو محوطه جمع بوديم...ما بچه های هم رشته ای ۱۶ نفر بوديم.مسئول تقسيم اومد و بر طبق رشته ها تعداد مورد نياز در هر ارگان رو اعلام می کرد و از خود بچه ها ميخواست که خودشون داوطلبانه ارگانشونو انتخاب کنند و اگر توافق نميشد خودش قرعه کشی می کرد، آخ جون! من خوشحال بودم که حالا ميتونيم خودمون انتخاب کنيم و قطعا من و سيا با هم يه جا ميرفتيم...تا اينکه نوبت رشته ما شد...
اعلام شد : ۱۵ نفر وزارت دفاع و ۱ نفر نيروی انتظامی!!!!!!
نه! خدايم من! هيچکس از ۱۶ نفر داوطلب نشد که بره ناجا !!!...اگه قرعه کشی بشه اون منم!!! من اينو بلند به بقيه گفتم...با وحشت به چندتا از اونها که رفيق يا غريبه بودم خواهش کردم که داوطلب بشن..اما هيچکدوم قبول نکردند....و مسئول اسمها رو نوشت که قرعه کشی کنه.....من فقط به چشمهای سيا نگاه می کردم...مسئول يه کاغذو برداشت و من چشمهامو بستم.....اسمو خوند: کيوانه.....
من ديگه هيچی نمی ديدم و نمی شنيدم...نمی تونستم چشمهامو باز کنم...جملات حافظ تو سرم می چرخيد....من که اينو ميدونستم....
هرکسی بايد ميرفت سوار اتوبوسهای خودش ميشد...من چشمهامو باز کردم تا آخرين نگاهمو به سيا بکنم!...اونهم فقط نگام می کرد،اونهم نمی تونست حرفی بزنه ...ما با نگاه با هم خداحافظی کرديم...........
پاورقی
:دلتون برام نسوزه
!....چون دقيقا بعدش فهميدم که چقدر خدا منو دوست داشت و اين پارتی بازی گنده رو برام کرد تا من سختی نکشم و بتونم به اعتماد به نفسی که نداشتم،برسم....اون تنهايی ها خاطرات خيلی خوب و زيبايی را برای من بهمراه داشت ! باعث شد من به هويت و شخصيت اصليم بها بدم و اراده و قدرتهای درونيم رو آشکار کنم...ادامه دارد
...و باز هم سلام
می بينم که خيلی گرد و خاک کردم! يقينا من میدانستم که مورد نقد و انتقادات قرار خواهم گرفت ولی همونطور که من با چشم باز تصميم به اظهار آشکار و بی پرده افکار خودم گرفتم به همون نسبت هم خودم رو آماده پذيرش انتقادات دوستانم کرده بودم و استقبال ميکنم ، چون فکر ميکنم که ما نياز داريم در مورد خودمون خيلی بيشتر صحبت کنيم تا همديگه رو بيشتر و بهتر بشناسيم،بالاخره بايد يک نفر اين باب رو باز ميکرد!
اومدم تو همون نظرات پست قبلی پاسخ بدم ، ديدم خيلی زياد ميشه،پس به صورت يک پست جديد نکات مبهم قضيه رو برطرف ميکنم ...
پسری گلم،
تا اونجايی که من ميدونستم هموسکشوالی معنای کلی همجنسگرايی هستش و گی زير مجموعه اين مجموعه کلی محسوب ميشه ، مگر اينکه من اشتباه کرده باشم!
من به هيچ عنوان ترانسها رو تخريب نکردم و اونها رو مورد تمسخر هم قرار ندادم،بلکه ديد عامه و کلماتی که اونها به کار ميبرند رو عنوان کردم و همونطور که اونجا نوشتم من برای اين عزيزانم احترام قائلم و تمام نيازهای درونيشان را هم درک می کنم،تنها خواسته من اين بود که هرکس سعی کنه خودش رو در موقعيت خودش معرفی کنه،و از اونجايی که من بعنوان مثال که فاقد اون احساسات و رفتارها که شايد از نظر من نامطلبوب باشه هستم ولی از نظر خود اون تیپ افراد عشوه و ناز يک گزينه مطلوب و پسنديده است،خوب اين هيچکجاش بد نيست ، من ميگم پس اون افراد خودشون بيايند و از مواضعشون دفاع کنند و ذهنهای غافل رو مجبور به انديشيدن کنند...منهم حق دارم بعنوان يک هويت از خودم دفاع کنم ولی با خلط شدن تیپهای هويتی متفاوت ، من قادر به اينکار نيستم ، چون ذهنيت جامعه خيلی سطحی است.
در قسمتی از پستم هم متاسفانه من نتونستم مطلبمو درست انتقال بدم،در مورد بکار بردن کلمات اوا و کو... من ديدگاه سطحی جامعه رو منعکس کردم ، نه نظر و ديدگاه خودمو!! چون همونطور که قبلترش گفتم من کاملا اين احساسات و نيازها رو درک ميکنم و خودم به شخصه از بکار بردن و شنيدن اين نوع اصطلاحات در جامعه پيرامونم نفرت دارم و هرجايی هم که می بينم يا می شنوم که به اين سادگی افراد همجنسگرا رو به خاطر رفتارها و يا نيازهاشون که برای اين جماعت قابل فهم نيست با بکار بردن اين کلمات سنگسار ميکنند،خشم خومو پنهان نميکنم و سعی ميکنم جلوی اين روند رو بگيرم!...اگر چنين سوء تعبيری شد من عذرخواهی ميکنم.
و باربد عزيزم...
بله شايد تو درست بگی و من در مورد دوجنسگراها بيشتر بر مبنای مشاهداتم قضاوت کردم،اما چرا در ميان اين دو جنسگراها که خوشبختانه در جايگاه خود قرار دارند اين ديد کلی که من مطرح کردم وجود دارد، توجه کنيد که من در مورد بدی يا خوبی شخصيت افراد صحبت نمی کنم چراکه اتفاقا بسياری از آنان از نظر شخصيتی افراد مثبتی بودند،نظر من صرفا درباره اين گرايش خاص هست و من قصد تخريب اين گروه را هم ندارم بلکه تنها هدفم تفکيک گروه ها بود تا بلکه بتوانم از هويت خودم به طور مشخص صحبت کنم زيرا گمان می برم که در اين ميان گم شده ام!
مشاهدات من به من نشان داد که گرايش اين رده به دليل غلبه شهوت است و نه گرايش احساسی،بهمين دليل من گفتم که اين گروه قادر به تصحيح خود هستند...گرايشات عاطفی گی و ترانسها برای اين گروه بهمان اندازه افراد عادی جامعه غير قابل درک است ولی خوشبختانه اين موضوع نزد آنها مورد احترام و قابل پذيرش هست.
سکس به هيچ عنوان از نظر من مطرود نيست که بر عکس خيلی هم برايم مهم و تاثيرگذار و قابل بحث هست...اصلا چنين کسی وجود دارد که بتواند در مورد سکس خودش را گول بزند!!....نيت برای من خيلی مهم هست.اينکه گفتم زيرشکمی ، افرادی هستند که سکس معنای سبک و سطحی جز همين برايشان بيشتر نيست! قبول دارم که در هر گروه و رده ای همه نوع آدمی پيدا می شود و شايد به قول تو بعضی بخشهای صحبتهايم نوعی عصبيت مشاهده شود ...خب ،اگر فردی به هر دليلی به هرکاری تن بدهد به خودش مربوط ميشود،ما اگر بتوانيم به او کمک خواهيم کرد.
در انتها بايد مجددا بگويم هدف اصلی من از طرح اين موضوعات ، مطرح کردن حقيقت گی ها بعنوان بخشی از طيف همجنسگرايان بود که می بايست در ابتدا اين تفکيک را انجام ميدادم و به هيچ عنوان قصدم تخريب و يا انکار طيفهای ديگر نبود بلکه دفاع هر طيفی را بر عهده خودش گذاشتم زيرا تنها همانها هستند که می توانند از خودشان به بهترين وجه دفاع کنند و ديدگاه هايشان را برای سايرين باز و روشن کنند...منهم می خواستم ديدگاه شخصی خودم را در روی ديوارهای کوچه های وبلاگم بنويسم،چون جای ديگری پيدا نکردم...
با تشکر و عذرخواهی مجدد از همه دوستان و يا کسانی که احتمالا خود را دوست من نمی دانند! 
سلام
اينبار ميخوام راجع به خودمون بگم نه خودم!
ما....Gay ها !

قبل از شروع صحبتم بايد از کسانی که ممکنه کلام من به نوعی متوجه اونها باشه عذرخواهی کنم ، اما من ميخوام صراحتا اونچه رو که در ذهنم نقش بسته عنوان کنم و فکر ميکنم حتما بايد يکی باشه و اين حرفها رو بزنه چون فکر کنم داره دير ميشه!
من خودمو يک Gay ميدونم و از اين منظر ميخوام از اين گروه دفاع کنم...
به گمان من متاسفانه واژه Gay که بيانگر نوع شخصيتی گروه ما ميشود در حال تخريب و تهديد هست!
همجنسگراها دارای طيفهای گوناگونی هستند که Gay تنها يک بخش يا گروه از همجنسگراها می شود ولی متاسفانه افراد غير Gay که در ساير گروهها جای می گيرند با قراردادن اين عنوان روی خود،باعث از بين رفتن حقيقت Gay ميشوند و همچنين هويت واقعی خود را نيز پشت اين واژه پنهان می کنند!
در خارج از ايران تنوع اين طيف خيلی بيشتر هست ولی اصل اين طيف رو ميشه به همون ۳ گروه اصلی تقسيم کرد:
۱- Gay يا Lesbian ها
۲- Trans ها
۳- Bisexual ها
خب..من نظرمو در مورد اين گروهها از آخر به اول ميگم:
بايسکشوال ها ، کسانی که به قول عامه هم با دختر حال ميکنند هم با پسر!
و واقعيت وجودی آنها...تمايل به ارتباط عاطفی بيشتر به سمت دختر و تمايل جنسی بيشتر به پسر!....با عرض معذرت با وجود همجنسگرا بودن اين گروه ولی به نظر من اين تیپ افراد می توانند خود را اصلاح کنند و به صورت يک آدم استريت و معمولی زندگی کنند چون تمايل آنها به همجنس که اتفاقا بيشتر هم به سمت پسرهای جوان معطوف هست ، صرفا شهوانی و شکم به پايين بوده و عنوان همجنسباز بيشتر به اين گروه می ماند...از نظر من اين می تواند يک بيماری قابل درمان باشد و من اين را به هيچ عنوان بعنوان همجنسگرايی تلقی نميکنم.
ترانس ها ، و به قول عامه اوا ها !
اين افراد که درجه تمايلات اونها کم و زياد هست کسانی هستند که در رفتار يا گفتار های خود تمايل به تقليد از جنس مخالف رو پنهان نميکنند...نوع اوا حرف زدنشون ، عشوه های دخترونه ، حرکات دست ، نوع راه رفتن توام با طنازی که در حالتهای شديدش تمايل به پوشيدن لباسها و يا آرايشهای غليظ زنانه و يا تغيير جنسيت را دارند...مشکلات اين گروه به نظر من بيشتر از گی ها هست چون در حقيقت در جامعه شناخته و انگشت نما ميشوند،خصوصا اينکه اکثر اين قشر بدليل نيازهای درونی خود تمايل شديدتری نسبت به مفعول قرار گرفتن دارند که اين نياز طبيعی برای افراد عادی قابل درک نبوده و به صورت يک قشر هرزه با آنها برخورد می کنند!من با اين گروه اظهار همدردی ميکنم و برايشان نيز احترام قائلم اما قائدتا آنها می بايست به ترانس بودن خود اعتراف کنند نه گی بودن! همانطور که من در اينجا سعی می کنم از مواضع گی ها دفاع کنم ، دفاع از گروه و جامعه آنها هم به خودشان مربوط ميشود ، زيرا هيچکس بهتر از خودشان نسبت به خود و احساسات و نيازهايشان شناخت ندارند....
گی ها ، که البته لزبينها هم شامل همين گروه ميشوند.
گی ها دقيقا کسانی هستند که عين ساير افراد عادی در کوچه و خيابان ، در دانشگاه ها ، ادارات و سازمانها و يا حتی در پستهای مهم قرار دارند اما به هيچ عنوان از روی رفتار و کردار قابل تشخيص نيستند...گی ها در جامعه کاملا بعنوان يک پسر يا مرد عادی شناخته ميشوند و قطعا هويت واقعی آنها برای اطرافيانشان غير قابل باور خواهد بود ، زيرا جامعه تصور ديگری از همجنسگرايی دارد که با شخصيتهای موقر و سنگين و مورد احترام گی ها مغايرت دارد!!
تفاوت گی ها تنها در درونشان پنهان است...روح آنها متفاوت است...کل گرايشات عاطفی و جنسی آنها تمايل به جنس موافق دارد اما خود را از نظر شخصيتی ، مرد ميدانند که باعث رضايت درونيشان است...عدم تمايل به مطرح و آشکار شدن آنها را از چشم مردم جامعه پنهان نگه ميدارد...جايی خواندم که صادق هدايت در قسمتی از خاطراتش می گفت که اگر روزی مردم عادی ميدانستند که اکثر دانشمندان ، سياستمداران ، شاعران و هنرمندان دنيا از طيف همجنسگرايان هستند که هويت اصلی خود را پنهان می کردند ، چه ميشد؟!
...
متاسفانه اين جايگيری ۲ گروه اول به جای گی ها در جامعه ما باعث ايجاد انحراف افکار نسبت به گی ها شده و اغلب افراد، حتی قشر تحصيلکرده کل گی ها و يا حتی همجنسگرايی را در اين ۲ گروه و به طور خلاصه می بينند! يعنی آدمهايی همجنسباز و يا اوا و کونی !!
با وارد شدن به يک گی روم به راحتی می توان ديد که تنها عناوين استفاده شده Gay می باشد ولی با ورود به آن روم ها تنها کسانی که در آنجا يافت نمی شوند Gay هستند!!
مجددا از صراحت گفتارم عذر ميخوام و منتظر سيل انتقادات يا پيشنهادات شما هستم...
شهرام شهرزاد عزيزم،راست ميگی،منهم تو رو ميشناسم...خيلی خوب...
باور ميکنی اگه بگم وقتی پستهاتو تو وبلاگت ميخوندم ، اشک می ريختم!
يکسری مطالبی گفتی و نوشتی که من تو ذهنم می نوشتم تا به مرور در وبلاگم منتقلش کنم! و اگه اجازه بدی در آينده بخشهايی از نوشتهاتو با ذکر نام خودت و با حفظ حق کپی رايت! در وبلاگم منعکس خواهم کرد...
من به سياوش قميشی علاقه خاصی دارم. ولی ترانه جزيره قميشی هنوز هم که هنوزه ، هر وقت بهش گوش می کنم منو به عالم بالا ميبره...فکر ميکنم اين آهنگ رو واسه روح من ساخته باشند! يا شايد هم روح منو با اين آهنگ ساخته باشند! 

من همون جزيره بودم
خاکی و صميمی و گرم
واسه عشق بازی موجها
قامتم يه بستر نرم
يه عزيز در دونه بودم
پيش چشم خيس موجها
يه نگين سبز خالص
روی انگشتر دريا
تا که يکروز تو رسيدی
توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو
تو وجودم جا گذاشتی
زير رگبار نگاهت
دلم انگار زير و رو شد
برای داشتن عشقت
همه جونم آرزو شد
تا نفس کشيدی انگار
نفسم بريد تو سينه
ابر و باد و دريا گفتند
حس عاشقی همينه
اومدی تو سرنوشتم
بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قايقی اومد
از من و دلم گذشتی
رفتی با قايق عشقت
سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستيم
چشم براهت لب دريا
ديگه رو خاک وجودم
نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن
ميگذره اما به سختی
دل تنها و غريبم
داره اين گوشه ميميره
ولی حتی وقت مردن
باز سراغتو می گيره
ميرسه روزی که ديگه
قعر دريا ميشه خونم
ولی تو دريای عشقت
باز يه گوشه ای ميمونم . . .
سلام به همه دوستای خوبم 
از لطف و دلگرميهای همتون متشکرم 
بايد بگم من ميخوام سعی کنم تو پستهام هم درباره خودم و خاطراتم بگم و هم درباره مسائل و مشکلات از جنس ما ... تو لابه لای اونها هم پاسخ پرسشهای احتمالی دوستانم رو بدم 
پاسخ دوستای گلم
باربد و اميد عزيزم ، آره! واسه همينه که تا الان من اينجا موندم اتفاقا سالهای پيش ميتونستم برم، اگه ميخواستم،ولی حس مبارزه طلبی من نگذاشت!
الان هم هنوز تصميم قطعی نگرفتم،بلکه بعنوان يه راهکار در نظر گرفتم....ولی خب بايد بگم الان بهش فکر ميکنم اگه قبلا فکر نمی کردم ، چون هنوز احساس ميکنم اول راه هستم! .........................
* صفا *
انگار ديروز بود...روز اول ورود به دبيرستان بود...همه تو حياط کوچيک مدرسه جمع بودند. من اونجا هيچکسو نميشناختم...بعضی ها که همديگه رو از قبل ميشناختن با هم حرف ميزدن،من کنار ديوار تکيه داده بودم و به چهره ها نگاه ميکردم،يه دفعه اونو ديدم! ظاهرا تنها بود ولی با يکی دونفری آشنايی مختصری داشت،يه حس عجيبی بهم دست داده بود،نميدونم چرا اينقدر ازش خوشم اومده بود،قلبم داشت فشرده ميشد،چه حس خوبی بود. چقدر دلم ميخواست باهاش دوست بشم. ولی تو تمام اون لحظات اصلا نگاهش به نگاه من نيفتاد!
کلاسها مشخص شد و بچه ها تقسيم شدند...آه چه خوب! ما هردو تو يه کلاس افتاديم!....آه چه بد! اون تو رديف ديگه کلاس نشست ولی نسبت به من جلوتر بود که تو ديد من قرار می گرفت..............اسمش صفا بود.جزو بچه های خيلی زرنگ کلاس.
شب و روز می گذشت و تمام فکر و ذکر من صفا بود.من ميخواستمش...ميخواستم باهاش باشم اما نميشد! شبها موقع خواب بهش فکر ميکردم ، به با او بودن. از خدا ميخواستم که کاری کنه که من و صفا با هم دوست بشيم ، يه جوری ما رو بهم نزديک کنه.... و اون هم صدامو شنيد.....مدتی بعد يه روز و بدون هيچ مقدمه ای صفا يه دفعه جلوم ظاهر شد و گفت : کيوان ميايی باهم واسه نمايشگاهی که نوآوريهای مدارس رو نشون ميده ، همکاری کنيم؟
خشکم زده بود! قلبم داشت از حرکت واميستاد! ...با هيجان آره گفتم و از اون لحظه ما با هم شديم!...اون شب پرواز کردم...به مکانهايی که عشق از آسمون بی سقفش می باريد...............

من و صفا خيلی زود صميمی شديم. اونقدر صميمی که اسم من و اون هميشه تو بين بچه ها با هم ميومد. ولی صفا تو سال دوم دبيرستان کلاسشو عوض کرد!...خوب اون ميخواست رشته خودشو عوض کنه و از رياضی فيزيک بره به تجربی که بعدا بتونه پزشکی امتحان بده...من اوايل خيلی غصه خوردم ولی خب موضوع فرق چندانی نکرد، بلکه اشتياق و علاقه من بهش چندبرابر هم شد...چون بين کلاسها تو زنگهای تفريح اشتياق ديدن صفا و گذروندن لحظه ها با اون بود که به من نيرو ميداد.
بعد از کلاسها هم هميشه يا من منتظر تعطيلی کلاس اون بودم يا اون منتظر من! ...اين لحظه ها چقدر شيرين بود.....واسه اينکه لحظات بيشتری باهاش باشم مسير خونه خودمون رو کج ميکردم و به سمت ديگه شهر و با صفا تا دم در خونش ميرفتم ، بعد دوباره ميچرخيدم و برميگشتم خونه خودمون! شايد بگيد چه خلی بودم من!...اما اون موقع بود که فهميده بودم عشق چه شکليه و چرا ميگن عاشق ديوونست!..........من عاشق شده بودم...عاشق صفا......اما من تا اون موقع هنوز به نوع عشقم فکر نکرده بودم!....اصلا متوجه تفاوتش نميشدم! من نميدونستم اين من هستم که فرق دارم!
اون موقع و تو اوج دوست دختر بازیهای بچه ها ، صفا هم مثل من هيچ دوست دختری نداشت (و البته بعدها فهميدم که علت اصليش اين بود که صفا ترجيح ميداد سرش به درس و مشق باشه!)...يه روز صفا دختر همسايشون رو بهم نشون داد و گفت اون ميخواد باهاش دوست بشه و ....... من فقط يک لبخند کوتاه زدم!
سال آخر نزديک کنکور ما با هم ميرفتيم کتابخونه و درس ميخونديم....يادمه وقتی کنارش مينشتم به جای اينکه سرم تو کتابم باشه فقط به صفا نگاه ميکردم به جزء جزء اجزای صورتش...بو و گرمای بدنش وقتی کنارم بود ديوونم ميکرد،دلم ميخواست بقلش کنم و سرمو بذارم رو شونه هاش، دلم ميخواست اونهم اينکار رو بکنه! ولی صفا اونطوری که من بهش توجه ميکردم منو نمی ديد!.....من هنوز نمی دونستم که عشق چه شکليه؟!!

کنکور داديم و من کامپيوتر قبول شدم و صفا پزشکی...ولی دور از هم...آه خدايا اين قصه که تموم شد!...آره بعد از این قضيه و بعد از چند تلفن به تدريج فاصله ها ايجاد و زياد شد.......من شب و روز غصه ميخوردم و به بی وفايی صفا فکر می کردم....ديگه تصميم گرفتم فراموشش کنم.................
صفا رو ديگه نديم تا ۷ سال بعد...نميدونستم برخوردم با ديدن صفا چيه و چطور بايد باشه.....اما خب ما دوباره با هم تماس برقرار کرديم، اما اينبار دو تا دوست.
دو تا دوست صميمی ......صفا حالا پزشکيش رو تموم کرده و واسه خودش يه دکتری شده....ما از اون موقع يعنی حدود ۲ سال پيش تا الان هنوز هر از گاهی همديگه رو ميبينيم و احوال همو میپرسيم...گاهی صفا با من درد دل ميکنه ، گاهی هم من....
نکته جالب اين قضيه همين چندماه پيش اتفاق افتاد:
من و صفا داشتيم تلفنی با هم و درباره خودمون صحبت می کرديم که صفا يه دفعه با هيجان و بدون مقدمه گفت :
ببينم کيوان! نکنه تو يک گی هستي؟!....
من خشکم زد ! گلوم خشک شد....من!!!!.....اه.....نه!!!!.....نميدونم!!!!!.....چطور؟!!!!!
صفا : آره تو يک گی هستی...آره ، آره!....الان ميفهمم تو چرا به دخترها بی علاقه ای!...چرا دوست نداری ازدواج کنی!.......خب..اين کاملا طبيعيه!....من درکت ميکنم کيوان!!!....من يک استريت کامل هستم! و از بودن با يک دختر لذت ميبرم ولی در مورد گی ها مطالعات خوب و کافی دارم....تو اولين دوست گی من نيستی،من تو دانشگاه هم دوستی داشتم که به من خيلی علاقه داشت ولی يه روز از ابراز تمايلش به خودم فهميدم که گی هست...اون هم پزشکی خودنه ولی متاسفانه از فشار خانوادش ازدواج کرد....فکر ميکنم اشتباه کرده....ولی من تا اين لحظه نميدونستم که تو هم يک گی هستی.....................
ما اون شب خيلی با هم حرف زديم و من برای اولين بار(نه نه! دومين بار!!...بعدا ميگم...) با يه نفر استريت خيلی راحت در مورد خودم صحبت ميکردم.......حالا ديگه صفا هم ميدونه ...کمی سبک شدم.....نميدونم ولی دوست دارم دوستای صميميم منو همونطوری که هستم بشناسند و احتياجی به پنهانکاری شخصيتيم نداشته باشم.
من اهل شعر و شاعری نيستم ، اما اين ترانه فردمنش رو واسه دل خودم مينويسم...

میخشکه آب درياها خراب ميشه همه راهها
اگه کشتيم ما امروز رو ميميرن همه فرداها
قيامت ميشه ما با هم نباشيم نمی چرخه فلک از هم جدا شيم
ديگه روزی نمی مونه که شب شه ديگه عاشق کجاست تا جون به لب شه
* * *
همه رودخونه ها بی آب شکسته قامت مهتاب
برای اين دل عاشق تموم زندگی در خواب
تموم جنگلها خالی يا سيل برده،يا خشکسالی
غم گلهای خشکيده زهم، دنيا رو پاشيده
* * *
ميفته چرخ از گردون ميره خورشيد توی زندون
ميريزن سنگها از کوهها بوی غم ميده شب بوها
قيامت ميشه ما با هم نباشيم نمی چرخه فلک ، از هم جدا شيم
زمين و آسمون دور ميشن از هم ميشينه گرد غم بر روی عالم
* * *
زمان و ساعتش واميسته از کار طبيعت از طبيعت ميشه بيکار
ديگه روزی نميمونه که شب شه ديگه عاشق کجاست تا جون به لب شه
نمبينم ديگه قشنگيها رو سياه ميبينه چشمام، رنگيها رو
به چشم من که اينجوره تو که نيستی،چشمام کوره
مثل آب رو آتيشه تو باشی ، خوب ميشه

m عزيز ، متشکر از اظهار نظرت،اونهم لحظاتی بعد از تولدم! جا خوردم 
بله......رفتن به خارج از کشور...منهم در اين زمينه فکر کردم و ميشه گفت يه جورايی دارم سعی می کنم به اين جهت سوق پيدا کنم...در حقيقت همونطور که گفتم من در اينجا دارای يک شغل رسمی و موقعيت خوب و رو به رشدی هستم که البته امکان رفتن به خارج از کشور را از طريق موقعيتم به وجود مياره...ولی نيازمند زمان هست....خوب اين يک آپشن هستم و خصوصا کانادا، درسته در اين زمينه هم همونطور هست که ميگی....بله اين حس ما کاملا طبيعی هست ، من اينو ميدونم....

مطمئنا در کشور ما که در اون روابط دختر و پسر که از نظر حکومت طبيعی قلمداد ميشه ولی به رسميت شناخته نميشه و همواره موجبات آزار و اذيتهايی ميشه، انتظار پذيرفتن و توجيه اين حکومت در مورد مقوله همجنسگرايی کاملا عبث هست!
اونها هرگز قادر نخواهند بود اين مساله را درک کنند. شايد تقصيری هم نداشته باشند چون فرهنگ عامه مردم ما اينچنين است....آيا ما قادر خواهيم بود به راحتی پدر يا مادر خود را در اين زمينه توجيه کرده و به آنها بقبولانيم که همجنسگرايی نه يک بيماريست و نه يک اپيدمی ، زشت نيست که زيباست؟
من در اين زمينه بعدا بيشتر و بازتر صحبت ميکنم.........

سلام
من متولد شدم!
«کوچه به کوچه»....اين اولين وبلاگ منه!
بايد بگم اصلا فکرش رو هم نمی کردم روزی منهم بخوام وبلاگ ايجاد کنم!...ولی حالا شروع کردم....خوب از معرفی خودم شروع کنم:
من کيوان هستم ٫ از جنسی ديگر! ... من يک همجنسگرا هستم٫ خلقتی که خود انتخاب نکردم ٫ آفريده شدم.... ۲۹سالمه و مهندس کامپيوتر نرم افزار ولی شغلم ربط چندانی بهش نداره ولی دارای روابط اجتماعی بالا هست که مفيده!
من در اينجا قصد دارم درون پنهان و سرکوب شده خودم را نمايان کنم٫ درد دلهايم را٫ گريه های شبانه ام را در اينجا بريزم ... خسته شدم از بس خودم را در جامعه پنهان کردم.
همجنسگرايی يک تابوی غير قابل فهم و درک برای اکثر جوامع خصوصا در ايران هست که تعبيری متفاوت و غير واقعی از آن در ذهن عامه مردم نقش بسته!....من سعی می کنم در اين زمينه صحبت کنم٫ از درون خود و انديشه ام بگويم و شايد هم گاهی مطالب حاشيه ای.....
چرا اسم وبلاگمو «کوچه به کوچه» انتخاب کردم؟! نميدونم! شايد چون دارم کوچه به کوچه به دنبال کسی می گردم! شايد اين شعر ٬کوچه به کوچه به دنبال تو گشتم...٬ تو ذهنم اومد! شايد کوچه به کوچه تصوری و استعاره ای از پيچيدگی و سرگردانی روحی من باشه!...............
در هر صورت اميدوارم تو کوچه پس کوچه های وبلاگ من رهگذرايی پيدا بشن ٫ من از قدم زدن تنهايی تو اين کوچه ها احساس خوبی ندارم.........
تولدم مبارک! 